وداع با آقای شهید ایران

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: محمدرضا در ریاضیات ضعیف بود و اصولاً حوصله ی فکر کردن نداشت. از همان کودکی اهل تفکر عمیق و همه جانبه نبود. زود خسته می شد و بیشتر علاقه داشت پیشنهادات را بپذیرد. چون قبول پیشنهاد زحمتی نداشت. اگر هم مطالعه ای داشت، سطحی و بدون در نظر گرفتن دور نما و نتیجه ی آن بود. این مسئله حتی بعد از سلطنتش هم با او همراه بود.

حسادت، عامل رسوایی جنسی محمدرضا پهلوی
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

در سال 1310 به اتفاق ولیعهد برای ادامه تحصیل به سوئیس رفتم. در آن زمان من که 13-14 ساله بودم علت ادامه تحصیل را نفهمیدم. ولیعهد هم هیچ مطلبی به من نگفت شاید نمی دانست و شاید نمی خواست بگوید. این مطالب مکتوبات حسین فردوست یار محمدرضا شاه است و شاید نقل او درست باشد و شاید اصلاً شاه جوان ایران نمی دانست در پی چه هدفی عازم سوئیس گردیده است زیرا اگر ماهیت مطلب را می دانست هرگز افتضاح یک رابطه جنسی نامشروع را با مستخدم مدرسه ی له روزه (کالج روزی) سوئیس را در پرونده ی خود رغم نمی زد. شاید اکثر تاریخ نگاران متفق القول روایت حسین فردوست را در این باب از همه کامل تر و دقیق تر بدانند زیرا او را به نوعی می توان شاهد عینی این ماجرا قلمداد نمود برای همین شاید نقل این ماجرا از قول او نسبت به تمامی روایات به واقعیت نزدیک تر باشد. داستان اقامت محمدرضا در سوئیس و تحصیل در کالج له روزه (روزی)داستان شگرف و پرهیجانی است. کشش این شاه جوان به فساد از این کالج آغاز گردید که حتی تا آخرین روزهای زندگیش در آوارگی ادامه یافت و هرگز نتوانست عادات خود را کنار بگذارد و حتی پس از بازگشت به ایران همیشه در پی موطلایی های پایتخت برای برآورده سازی نیاز و عادت بسیار ناپسند خود بود! حسین فردوست در کتاب خود ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات ارتشبد حسین فردوست) ماجرای حضور در کالج و رابطه ی نامشروع محمدرضا را این گونه بیان می کند: مسئله ی قابل ذکر دیگر درباره ی دوران زندگی محمدرضا در سونیس، رفتار جنسی او است.
محمدرضا از مسئله ی جنسی زجر می کشید و به همین خاطر نسبت به دکتر نفیسی (پیشکارش) کینه و دشمنی خاص پیدا کرده بود! اکثراً به من می گفت: این پیرمرد دو تا رفیقه دارد که ارنست پرون برایش تهیه کرده است و به نفیس ناسزا می گفت! یکی از معشوقه های مؤدب الدوله (نفیسی) از ژنو می آمد و او هم برای استقبالش به ایستگاه شهر رول می رفت. معشوقه ی دیگر همیشه وقت معینی (شب یکشنبه) می آمد. علاوه بر این دو، در آپارتمان شیکی که زندگی می کرد، یک کلفت داشت، این کلفت مسن بود و قیافه ی جذابی نداشت ولی دختری داشت که هم جوان بود و هم زیبا. دخترک خیلی توجه محمدرضا را به خودش جلب کرده بود

این پیرمرد این دختره را به خانه خودش آورده و علاوه بر او دو تا رفیقه دارد! محمدرضا همیشه به من می گفت « که این مسئله برایم عقده شده است!» در مدرسه ی له روزه، حدود چهل کلفت کار می کردند. البته کلفت به معنای ایرانی کلمه نه، بلکه مستخدمه های خیلی زیبا و تمیز و شیک و جوان، در میان آن ها یکی از همه زیباتر و جذاب تر بود و حدود 22-23 سال داشت و توجه محمدرضا را جلب کرده بود. او به پرون گفت: «حالا که نفیسی چنین می کند، من هم از این مستخدمه خوشم می آید، او را به اتاقم بیاور! پرون هم که مستخدم بود راحت توانست مسئله را با مستخدمه حل کند و او را با خودش به اتاق ولیعهد بیاورد. این جریان ادامه داشت تا روزی محمدرضا مرا به اتاقش خواست، اتاق من کنار اتاق محمدرضا بود، خودش آمد و در زد و گفت: «بیا اتاق من، کارت دارم» رفتم و دیدم که همان مستخدمه در اتاق محمدرضا است و پرون هم نیست. دخترک دستمالی جلوی چشمش گرفته بود، یعنی ناراحت است و گریه می کند!
محمدرضا که دستپاچه بود به من گفت: «حسین به مشکل برخورده ام» گفتم: «مشکلت چیست؟» گفت: «ایشان می گوید که آبستن شده است تکلیفم چیست؟ اگر پدرم بفهمد پوستم را می کند.کافی است که نفیسی مسئله را بفهمد و به او بنویسد. کمکم کن! چگونه می توانم نجات پیدا کنم؟!»
من پاسخ دادم که بهترین راه پول است و جلوی دخترک گفتم: «ایشان می گویند که از شما بچه ای دارند. خوب باید حرفشان را قبول کرد، دروغ که نمی گوید!» البته معتقد نبودم که چنین مسئله ای باشد  سپس رو به آن زن کردم و گفتم: «شما حالا می گویید که محمدرضا را دوست دارید، خودتان باید کمک کنید تا مسئله حل شود و باید شما حلال مشکلات باشید!» دختر گفت: «مشکل من دوتا است. اول این که اگر مدیر مدرسه بفهمد مرا اخراج می کند و بیکار می مانم. دوم این که باید سقط جنین کنم!»
گفتم: «بسیار خوب، شما هر مبلغی که فکر می کنید لازم است، حساب کنید و در عدد 3 ضرب کنید و بگویید چقدر می شود؟» کمی فکر کرد و گفت: «5 هزار فرانک!» البته امروزه 5 هزار فرانک پول زیادی نیست ولی در آن زمان خیلی زیاد بود. حقوق ماهیانه دخترک شاید 150 فرانک بیشتر نبود...
البته محمدرضا پهلوی پس از فرار از ایران در کتاب پاسخ به تاریخ می نویسد:
«تا سال 1926 در سوئیس به تحصیل ادامه دادم بدون آن که یک لحظه از توجه به آداب و سنن ملی و مذهبی خودمان غافل باشم!»
گویا این شاه جوان هوس باز هنگام برپایی اولین رسوایی خود در کالج له روزه از حضور فردوست غافل بوده و یا شاید هیچ گاه حتی باور نمی کرده است روزی مونس و همدم او و یار غارش پرده از اسرارش برخواهد داشت و حقایق را بازگو خواهد کرد.
 

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • مهم نيست IR ۱۸:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۴/۲۳
    3 0
    الله اعلم